زمان که بگذرد
سلام :
ما این چند وقت نبودیم.یعنی بودیم ولی اینجا نبودیم.
در اصل دنیای واقعی اینقدر شلوغ و پلوغ بود که مجالی برای دنیای مجازی باقی نذاشته بود.از کنکور و فوقلانس (فوق لیسانس) گرفته تا زن و بچه و عشیره و قبیله و باقی ماجرا ها.
دیدی؟ نه جان من دیدی؟ باز هنوز چشمامونو نزدیم به هم شد آخر ترم. ماشاالله بعد از این همه سال تحصیل ما هنوز نشدیم دانشجو.به قول استاد جکول گفتنی همه مان دانشجو نما هستیم. آخر ترم یک نگاه به جزوات می کنیم یک نگاه به استاد یک نگاه به وبلاگ های خالی مان و نیم نگاهی هم به تحقیقات بی موضوع تلمبار شده.خلاصه که این روز ها یک چشممان اشک است و دیگری خون.
نمیدونم ارتباطات بین الملل پاس کردین یا که چی؟ بین خودمان بمونه جزوه این درس از صد تا کابوس هم بدتره.اونقدر زمخته که اصلا نگو و نپرس.توش هم پره از یک سری لغات منقول و غیر منقول و قلمبه و سلمبه که حتی خود دکتر جکول هم نمیدونه معنی ش چی می شه.حالا اصلا همه اینا یه وری اون تحقیق متون هم یه ور.جدا زور داره آدم واسه درس عمومی متون هم تحقیق بده نه؟ ببین وقت دانشجوی علوم ارتباطات دانشگاه تهران رو با چه چیز هایی پر میکنن نمیذارن به تولید علم بپردازیم که.
دیروزی ها داشتم عکس های سال اول دانشگاه رو می دیدم... ته دلم یه مدل عجیبی شد.باور کردنی نیست.جدا نیست.ما سال آخری هستیم.وقتی روی برد آموزش دیدم که زده انتخاب واحد ۸۳ ای ها زودتر از همه اس یه لبخند کمرنگ زدم به یاد قدیما.به یاد نیمسال دوم سال اول که انتخاب واحد ما رو ز آخر بود و بهمون فقط ۱۶ تا واحد رسیده بود و حالا چهار سال گذشته و پروندمون اومده رو.
باورش سخته.نمیدونم کی بزرگ شدیم که خودمون نفهمیدیم! ای بابا بهتره دست روی دلمون نذاریم که خونه!!
پی نوشت۱:نمیدونم جدیدا رفتین کتابخونه یا نه.طبقه دوم که برین دو تا کبوتر ..... ای بابا استغفرالله!!
پی نوشت ۲: یکشنبه مراسم جشن شب یلداس توی ابن خلدون.با برنامه های جذاب مثل صندلی داغ با حضور آقا حمزه !! میخندیم بیاین حتما.
اندر حکايت ما ها
اول ترم:
دکتر جکول: بچه ها به نظر بنده بهتر آن است که این واحد رو با استاد مرغداریان پاس کنین هم خوب نمره میده هم حضور غیاب نمیکنه هم تحقیق نمیخواد.
تفنگدار شماره ۱: ای بابا...حرفا میزنین دکتر هاه.این دیگه چه مدل استادیه آخه... ما اومدیم دانشگاه تهران که چیز یاد بگیریم نه اینکه چیز یاد نگیریم !!...
تفنگدار شماره ۲ : بله منم به طرز چشم گیری موافق هستم
تفنگدار شماره ۳ : اصلا به نظر من مساله نمره دادن یا ندادن نیست مهم چیز یاد گرفتنه !!
دکی جکی: این استادی که باهاش برداشتین نصف بیشتر کلاس رو میندازه ها.
شماره ۱: لابد اونا درس نخوندن ما که مثل اونا نیستیم!
دکی : امتحانش از پنج تا کتاب نایابه که در قسمت نسخ خطی مرکز اسناد دانشگاه تهران نگهداری می شه ها.....
شماره ۲ : به...دکتر این حرفا چیه...ما رو از چی میترسونین.من خودم میرم اول ترم مرکز اسناد کتاب رو میگیرم هفته ای دو ساعت میخونیم با هم خلاصه نویسی هم میکنیم...
شماره ۳ : آره این طوری تا قبل امتحان سه بار هم دوره اش کردیم.
شماره ۱: تحقیق رو هم همون هفته اول تحویل استاد میدیم ... هم پرسش نامه تهیه میکنیم هم عملیات ای پی اس اس روش انجام میدیم...
دکی : صلاح کار خود خسروان دانند...
چهار ماه بعد(آخر ترم)
شماره ۱ : حالم بده من....
شماره ۲: کی اول ترم پیشنهاد داد که با دیو بندی واحد بگیریم؟
شماره ۳ : آره منم دو ماهه که دارم به این فکر میکنم...
شماره ۱ : کار کار انگلیسی هاست به نظر من.ما اصلا داشتیم با مرغداری واحد میگرفتیم نمیدونم چی شد که با دیو بند گرفتیم...
شماره ۲: من به طرز چشمگیری یه چیزایی یادم میاد.این دکتر جکول نبود که این پیشنهاد مسخره رو داد؟
شماره ۱ : آره خودش بود.هی زیر گوش ما خوند با این دیو بند واحد بگیرین.هی گفت مهم چیز یاد گرفتنه نه نمره آوردن
شماره ۲ : ما به طرز چشمگیری هر چی میکشیم از دست این دکتر میکشیم!!!!
پی نوشت: اساتید این پست نمادین و خیالی می باشند !
کوششی کابوس قرن بيست و يکم
توجه کردین که در زمان امتحانات کلا ادبیات دانشجو ها عوض میشه؟اگه توجه نکردین از این من بعد توجه کنین.در این ایام کاربرد واژه های : ای کاش اگر اما ولی آخه وا مصیبتا وا بدبخت ها خاک بر سرش و ... به شدت رشد پیدا میکنه.
مثلا آدم با دوستاش راه میره و میگه : کاش سر کلاس های دکتر ش میرفتیم.
یا اینکه: وا مصیبتا من اصلا نمیدونستم این ترم اخلاق برداشتم.
یا مثلا: ای بابا اما این بخش که قرار بود حذف بشه!
حالا که دور همیم یه چیزی بگم بخندین.
ما امروز امتحان جمعیت و تنظیم داشتیم با دکتر کوششی.آقا که شما باشی ما رفتیم سر جلسه از سوال پنجم دیدیم که ای دل غافل این سوال که اصلا ربطی نداره به چیزایی که ما خوندیم.من ۲ بار از خانم فروتن پرسیدم که این سوالات درس دکتر کوششیه یا دکتر محمودی؟
فک کن ما یه بحث رو نخونده بودیم با چه اعتماد به نفسی هم رفتیم سر جلسه.بامزه ترین قسمت این بود که ۱۰ تا تست هم از اون قسمت اومده بود.وا مصیبتای داستان اونجاست که اصلا ما هیچ اطلاعی از این قسمت نداشتیم که حداقل با تکیه بر دانش قبلی تست ها رو بزنیم.
خلاصه که این مدلی... در حال حاضر تصمیم گرفتیم در حرکتی نمادین سر امتحان دین و رسانه نریم و تحقیق دکتر عبدالیان رو هم بهش ندیم! البته حالا حرکت های نمادین دیگه ای هم مد نظر داریم که هنوز تصویب نشده.
در پایان از زحمات بسیار زیاد آقای تهرانی نهایت تشکر را داریم !!
پ.ن ۱: اون سطل آشغال رو دیدین که تو گوشه حیاط آب شده؟میگن گرما زده شده!
بر باد رفته
مرگ پایان نیست...
به این وسیله شهادت مظلومانه بانو هن بانوی اول دربار را به تمام آشنایان و خانواده این مرحومه تسلیت عرض مینمایم! در اعتراض به این عمل ناجوانمردانه و ناشایست روز ۳ شنبه تحصنی برگزار خواهد شد...
ای بابا ببین ها.ما تو این دنیا به اندازه انگشت های دستمون تفریح سالم داشتیم که اونم از ما گرفتن.بنده به شخصه این سریال رو تنها و فقط به علت حضور بانو هن میدیدم.چه زن نجیبی!به قول دوستان زن زندگی بود.به قول محمد نادری یه زن زحمت کش! یه چیزی بود تو مایه های خانم بیگ بگ!
خدا هر چی ادم خوبه زود تر میبره...چه قدر من از ایشون کسب علم نمودم.جواهری بود.چه دست پخت مشتی داشت.ما تازه تصمیم گرفته بودیم یه دعوت نامه بنویسیم دعوتش کنیم بیاد دانشکده.یه چند وقتی تو آشپزخونه کار کنه بلکه اوضاع غذا خوب بشه.....حیف....
اردیبهشت امسال اوضاعات و احوالات ما به شدت در وضع وخیم و رو به موت به سر میبره.خود بنده حقیر که از همین الآن یه صفر در کارنامه دارم.چرا که یه درس عمومی ام رو نرفتم و حذف هم نمیشد بکنم.شدم ویلون و سیلون.
از طرفی تحقیقات رنگ و وارنگ روی هم تلمبار شدن و منظره دلربایی رو ایجاد نمودن.فعلا تحقیقات رو گذاشتیم توی کمد مهسا درش رو هم با هزار تا افسون قلف کردیم.حتی الوهومارا هم روش کارساز نیست و درش رو باز نمیکنه.
از همه دردآلودناک تر اینه که ما تبدیل شدیم به چند تا مهره سوخته ! (عمرا)میدونی زندگی جدا بازی کثیفیه!۳ ماه دوست عزیز بنده با بالشت راه رفت که حسش درآد بعد یهو یه باد اومد همه چی بر باد فنا رفت.البته هنوز که هنوزه ما داریم فکر میکنیم که منشا این باد ناگهانی چی بوده.هنوز که به نتیجه نرسیدیم که انگیزه تولید کنندگان این باد چی بوده!خلاصه هر چی باداباد...
راستی تا یادم نرفته از طرف خودمون به خانم نوجوان زیر ۱۸ سال میگم که خیلی نوجوان باحالیه...به شدت لطیف و مهربونه...و در آخر از قول ارنواز بانوی مرحوم عرض میکنم که حافظه شطرنج باز گرامی مثل کامپیوتره و چیزی یادش نمیره.
میم ـ شهنواز
سر خط
....
شاید این آخرین باری باشه که اینجا می نویسم ...
شاید این آخرین باری باشه که بخوام باشم ...
شاید این آخرین باری باشه که نفس می کشم ....
شاید این آخرین باری باشه که دوست داشتن رو تجربه می کنم.....
...
دنیای حقیری شده اما با همه حقارتش دوست داشتنی باقی مونده...
از این که باهاش گلاویز می شم لذت می برم...
از این که هیچ اونی نیست که من می خوام و هر دفعه سعی می کنم تا به زانو درش بیارم و حتی به طور موقت هم شده این کار رو می کنم لذت می برم...
از این که گاها حرص دیگرون رو در می آرم لذت می برم...
از این که نمی ذارم کسی بفهمه به چی فکر می کنم لذت می برم..
از این که می تونم هم خیلی خیلی خوب باشم و هم خیلی خیلی بد لذت می برم....
از این که وادار می کنم تا جلوی راهم سد بذارن و اون وقت خودم به دست و پا می افتم تا اون سد رو بر طرف کنم لذت می برم...
از این که زجر بکشم و با زجرم بجنگم لذت می برم....
از این که دیگرون رو وادار به حسودی کنم لذت می برم...
از این که بد باشم لذت می برم...
از این که مرا بترسانند و از ترسم برای خودم قدرت بسازم لذت می برم....
و بیشتر از همه از سکوتم لذت می برم....
و لذت می برم که می تونم هم خطرناک باشم و هم ترسناک.....
گاهی اون قدر برای خودم غریبه می شم که به سختی می تونم به خودم بگم مهسا! اون قدر غریبه ناآشنا و گاها دور و بی انتها..... که خودم هم به وحشت می افتم....
از اون افکار وحشتناک.... نقشه های خطرناک..... جسارت های دیوانه کننده.... شجاعت های کله خرانه....
به خودم می خندم.... به همه می خندم.... به آدم ها می خندم... به همه چی می خندم... حتی به خدا هم می خندم.... بذار بخندم... اون قدر بخندم که شاید همین خنده بتواند مرا از پا در بیاره... چون قصد ندارم حالا حالا ها از پا در بیام....
چه باک.... وقتی آن اطمینانی را که دارم در من ریشه دوانده.... اطمینانی که شاید بیهوده باشد اما برای من کارساز است و از آن کارسازی رو بیرون می کشم.....
چه باک وقتی دنیای فکرم رو می تونم وادار به رقصیدن کنم....
چه باک وقتی در میان هزاران آدمی که هر روز راه می روند و هیچ وقت نمی فهمند چرا راه می روند چند نفری رو پیدا کردم که تا وقتی هستند برای من بهترین ها خواهند بود و روزی که بروند تبدیل به خاطره هایی خوش خواهند شد...
چه باک....
چه باک....
چه باک.....
اگر مرا ندیدید.. اگر رفتم....
هیچ اهمیتی نداره... من در پی کار خودم هستم..... از این که همه چیز همیشه قشنگ و پروانه ای است خسته شدم.... حرف از ناامیدی و غم نزدم و اگه این طور فکر می کنین مهم نیست... مجازید هر طور دوست دارین فکر کنید...
حرف من یه شادی در نوع خود بی نظیره.... شادی برای شروع یک جنگ... یک پرواز.... یک شروع....
آمدم شاید برای خداحافظی....
و شاید برای اعلام یک سیاهی.... یک تجربه جدید.... پر هیجان... شاد و .... و همیشه زنده.....

طناب کشی تو روز روشن؟!
عجب روزگار غریبی است....یکی می میره...یکی می مونه.. ۵۰ ..۵۰ .... شانس من و تو اینه...
آخ ببخشین...
اینا دیالوگای من نبودن!
.
.
این داستان داستان یک طناب کشی دیدنی و پرهیجان در دانشکده ما است....
همه ریختن تو حیاط.... دور تا دور همه بچه ها جمع بودن و بعضی ها هم بستنی خوران در حال تماشا بودند... گروه ها با هم مسابقه می دادند... طناب می کشیدند.... لت و پار می شدند و می خندیدند.... یکی می باخت یکی می برد....اما همه شاد بودند... حتی اونی که تو زندگیش حتی یه بار هم برنده نشده.....
بعد هم نوبت خانوم ها شد.... بردن مون اون ور حیاط تا مبادا چشم نامحرم جماعت بهمون بیفته و گناه کنن که ما رو در حال زور زدن ببینند!
ما هم واسه خودمون تیم درست کردیم... من و مونا و سه تا دیگه از بچه ها.... چه تیم جالبی! بزنم به تخته هممون زورمون زیاد بود.... این طوری شد که با این همه زور زیاد در همون مرحله اول زرتی باختیم و آبروی هر چی تفنگدار رو بود بردیم! .....
داشتیم طناب رو می کشیدیم... من جلو رو گرفته بودم و مونا پشتم بود... نمی دونم یهو چی شد دیدم مونا جلوی منه و لت و پار رو زمینه!
خب شما بگین... من جز خندیدن وسط مسابقه به این مهمی چی کار می تونستم بکنم؟!
واسه همین همش خندیدم!....
ولی از اونجا که تیم دستیار کارگردان مون برنده شده من که ارنواز باشم خودم ترتیبی می دهم تا خراج این ماه نوش جون خود تون باشه!
اما شرطها و شروطها...
دستیارجان لطفا چایی رو بیار ... از بیکاری که بهتره!
درود و صد درود و باز هم درود
من دارم الان می نویسم اما دیگه مثل سابق واسه نوشتن شوق و ذوق ندارم....
مسائل ناراحت کننده ای پیش اومد و کلی اوقاتم رو تلخ کرد... البته خدا رو شکر می کنم که می شه خیلی چیزها رو بدون دعوا و بزن بزن و گیس و گیس کشی حل کرد.....
البته باس اینو متذکر شوم واسه حل هر مشکلی دو راه هست. راه اول اینه که ارنوازی عمل کنی ( آبغوره هندی) و راه دوم کاملا برعکسه! یعنی کاملا بی خیالش شی و شهنوازی عمل کنی! ( پست مدرنی و به شیوه بابایی و زیر دست قباد)
و من از هر دو راه استفاده کردم دیدم خودم باشم خیلی بهتره!
خب... اتفاقای خوب خوب زیادی هم افتاده....
مثلا این که امسال روز تولد استثنایی داشتم... البته نمی دونم چرا انتظار داشتم خیلی متفاوت تر باشه... اما خب جدا متفاوت شد.... تو اتوبوس کادو گرفتن از مونا و کل افتادن دو تا دوست دیگه و شبونه تو راه و در حال عجله کادو باز کردن کلی واسه خودش کیف و حال داره...از این تفاوت ها خیلی خوشم اومد... کلی به هیجان اومدم! کلی خوشحال شدم و امسال برای اولین بار بعد از ۲۲ سال زندگی که از خدا گرفتم روز تولدم نه غمگین بودم نه نشستم گریه کنم..... ( یکی از استثناهای گریه کردن من روز تولدمه)
اتفاق خوب دیگه اینه که مغزم به راه افتاده و داره تند و تند واسه خودش کار می کنه!و مطمئنم به زودی یه کاری می کنم که هنوز نمی دونم چه کاریه.... تصمیمای بزرگ بزرگ.... کارهای خوب خوب...
و نکته این جا که بالاخره استاد خوبم رو دیدم اما به اندازه سه دقیقه! آخ که چقدر واسش حرف دارم اما اون آدم عجیبیه! تو راهرو هم عینک دودی می زنه! نمی دونم از چی فرار می کنه!...شاید بهتر باشه بگم از کی!
البت این رو باس دوباره متذکر بشم که کار و بارهای درسی هوار شده روی سرمون و من و منا خوش خوشک باز می ریم پیش استادا و فعالانه می گیم می خوایم کنفرانس بدیم.... نه که خیلی فعالیم...
کلاس ها هر کودوم واسه خودش یه ماجرایی داره...
مثلا ما سر کلاس تحلیل محتوا دو ساعت تو سر و کله هم می زنیم و آخرش نمی فهمیم اگه بگیم ( آمریکا کاملا جنایتکارانه عمل می کند) این جمله که اسنادی نیست قضاوتی هست یا نه! ( این ها رو واسه کنکور نخونده بودیم و قواعد زبان فارسی تو علوم اجتماعی مساویه با باد هوا... اینو تازه کشفیدیم)
بعدش هم که می گیم استاد اینی که می گین جواب نمی ده می گه شما برو تئاترت رو بازی کن!این هم از آزادی بیان! به قول مونا ما رو کردن تو قفس آهنین و از این چیزا دیگه...
همچنین تو یه کلاس بامزه می شینیم با عکسای سیاه و سفید خودمون رو رو کاغذ درست می کنیم...هر طور که در مورد خودمون فکر می کنیم.!....
یا مثلا سر کلاس جمعیت و تنظیم خانواده استاد یه ساعت حرف می زنه و همه بر و بر نگاش می کنن اما آخرش استاد که یه سوال می کنه می فهمه همه خواب بودند چون هیش کی نمی فهمه استاد در مورد چی حرف زده که جواب سوالش چی باشه!
والبت باز یه نکته ...
اون اینکه همین استاد استادی بسیار مهربونه و این رو باز تازه کشفیدیم... درست موقعی که روز گودال سیاه این جانب رو تو حیاط دیده بود و شایعه های بچه ها مبتنی بر این که مهسا خانوم قرص اکس مصرف کرده که این طوری شده.... وقتی از واقعیت موضوع خبردار شد هم واسه شایعه ها خیلی ناراحت شد هم واسه من و افکار قاطی پاطی ام! کلی مهربون شد و کلی حرفای قشنگ قشنگ زد ... من هم کلی به خودم فشار آوردم که حرفاش رو تو ذهنم ثبت و صبط کنم... اما الان یادم نیست استادم چی چی گفت.... فقط گفت...گفت... فریدون..؟!...آسفالت؟!...آها..یه رودخونه که از وسطش یه بزرگراه رد می شه...کشتیمش!....
.......
دیگه دیگه این که.....
من و فاطمه هنوز دیوونه پیاده روی هستیم....
من و منا هنوز دیوونه کولوچه و پفک خوردن...
و....
و من و اونی که باید حرف بزنیم هنوز دیوونه سکوت....
....
.
.
.
این تیکه رو واسه خدا می نویسم که هر وقت به شبکه وصل شد یادش بیفته یکی هست که خیلی خیلی دوستش داره!
( قربونت برم خداجون....
مهسا و کم آوردن؟!
بهت یه بار گفتم حرف بزنم پاش هستم.... پس پاش هستم..... تو هم گفتی تنهام نمی ذازی....پس پای حرفت وایستا تا نرم دنبال یه خدای دیگه بگردم.... که دیگه مثل تو پیدا نمی کنم! )
ص.ب.ح.و.ن.ه
بالای شهرک محلاتی یه پارک هست پای کوه که جون می ده واسه خوردن صبحونه! اون هم نه همین طوری و ساده ساده! شرایط داره تا خوش بگذره!
مثلا این که مهسا ۱۴ ساعت از زندگیش رو گم کنه و اختیار جسمش رو از دست بده و یه کارایی بکنه و یادش نیاد که اون کارا رو کرده! یعنی بیفته تو گودال سیاه و بعدا دوستاش واسش تعریف کنن تو اون ساعت ها چه ها کرده و چه بلایی هم سر دوستاش آورده و همه رو حسابی هم ترسونده هم نگران کرده و هم به دردسر انداخته!
مثلا این که دو تا دوست باوفا مثل مونا و فاطمه باشن که حسابی پایه باشن و بتونن سحرخیز باشن! خصوصا عمه خانوم مون که غالبا نمی تونه از خواب و خواباش بزنه! این دفعه روی من و فاطمه رو کم کرد حسابی!
سه تایی صبح کله سحر رفتیم اونجا!
خسته نشدیم از پیاده روی زیاده مون و رفتن اون همه مسیر سربالایی برای رسیدن به یه جایی که آفتاب هم که بهش می تابید یخ یخ بودیم!
سفره پهن کردیم یه جای خلوت. روی زمین سرد و یخی نشستیم! وسایل صبحونه با خودمون برده بودیم و سر راه هم نون سنگک خریدیم! و چون خیلی پیاده روی کردیم حسابی جا داشتیم واسه خوردن!
شدیم بودیم سه تا خانوم! از اون خانوم خانومای تو قصه ها! عین مامان ها پنیر و کره رو تو ظرف گذاشتیم! سفره چیدیم! بعد هم جمع کردیم!
البته این بماند که ظرف هامون رو دو روز بعد شستیم!
دلچسب تر از این صبحونه ندیده بودم! می گفتیم می خندیدم! از خاطرات روز کذایی تعریف می کردیم! و هی می خوردیم! و اصلا هم سیر نمی شدیم!
وقتی صبحونه مون رو خوردیم کاملا یخ زده بودیم! فاطمه خم که شد دیگه نتونست راست بشه!مونا هم چسبیده بود به سنگای زمینی که روش نشسته بود و کنده نمی شد!
واسه این که کمی گرم شیم شروع کردیم به راه رفتن و بالا رفتن از جاده به سمت بالای تپه و خوندن شعر با صدای بلند!
تا این که رسیدیم به یه جای خیلی قشنگ! یه جا میون تپه ها که از اونجا می شد تهرون رو دید یک جای یک جا! قشنگ قشنگ!دور از دسترس و پر ابهت!
مونا دنبال یه جایی می گشت که بتونیم پامون رو هم آویزون کنیم! آخرش هم پامون رو آویزون کردیم!
مونا رو چمن دراز کشید و من و فاطمه تنگ هم نشستیم!
به شهر نگاه می کردیم و دنبال خونه هامون می گشتیم! شاید هم اگه ممکن بود دنبال آدما!
دلمون نمی خواست از اونجا بیایم!
کاش می شد همون جا موند!
اونجا دیگه گودال سیاه نیست!توش پر از خاطره است! کلی حرف توش هست! کلی هم دلی هست! کلی دوستی توش هست!
هیچ دغدغه ای نبود... پر بود از آرامش! پر بود از سکوت! پر بود از ....
یه خاطره دیگه....
... ۱ ...۲ ...۳
سال داره تموم می شه!
این آخرای سال همیشه عجیب غریبه واسه من! هم دلم می خواد سال نو بیاد و هم دلم نمی خواد این اتفاق بیفته!
بعد از مدتها تریپ سه تفنگداری رفتیم بیرون! یه کفش واسه خاله مهسا و یه مانتو ( دوسایز بزرگ تر) واسه عمه مونا!
سال سوم زندگی مشترکمون رو به تمومه!
چه عجیب و غریب بود اوج و فرودهای این زندگی مشترک سه ساله!
شیطنت های من و شیوا با اون نامه های مشکوکی که می فرستادیم تو اتاق استادا!
سر کار گذاشتن بعضی آدمای تابلوی دانشکده!
قهر ها مون... آشتی هامون.... کارای تحقیقی مون.... کنفرانسامون....و... برزخ مون!
بعضی اوقات فراموش می کنیم آسون به اینجا نرسیدیم! یادمون می ره واسه هم وقت گذاشتیم.... زدیم خوردیم... فراموش کردیم و بخشیدیم!
مونا.... شیوا....مهسا....
وقتی به این سه تا اسم فکر می کنم خیلی چیزا میاد تو ذهن بعضی اوقات ( شاید هم بیشتر اوقات) خسته من!
بعد از مدتها من و شیوا تونسیتم دوباره سر کلاس با هم شیطنت کنیم.... سر کلاس تحلیل محتوا! من شاد و اون هم شاد.... من شاد از بازگشت او... و او شاد از.... نمی دونم!
کلاس رو گذاشتیم رو سرمون!مثل همون سال اول! استادمون نمی تونست چیزی بهمون بگه! چون ما داشتیم با شیطنت مون به بحث کلاس کمک می کردیم!و چه حالی می داد که شیوا ایده هاشو تو گوش من می خوند و من فرصت طلبانه با صدای بلند بیان می کردم و استاد هم چهار تا باریکلا به من نثار می کرد!به این می گن سرقت ادبی علمی در حضور شیوا!
بعد از مدتها رفتیم پشت حیاط!سه تایی! با سه تا لیوان چایی! همون جایی که عکس می گرفتیم! می خندیدیم. حرف می زدیم! .... حیف شد که مهمون داشتیم!
این ترم چندین تا کار گروهی سه نفری گرفتیم! انگار عمری از آخرین کار سه نفری مون می گذره!
خیلی وقت ها باید بایستیم و به خودمون نگاه کنیم! به دور و برمون نگاه کنیم! یادمون بیاد چی بودیم چرا بودیم و قراره چی باشیم!
من... مهسا.... خواسته یا ناخواسته... مدتیه که افتادم تو این خط.... این درس بزرگی است که از استاد محبوبم گرفته ام!بایستم... شک کنم...فکر کنم... عیوب رو پیدا کنم و.... بسازم!
از این پست های آخریم معلومه دارم به چی ها فکر می کنم!
چیزایی که همیشه ازشون فرار می کردم!
شاید بهتر باشه در ادامه یلدا بازی در مورد سه تفنگدار بگیم! دونه دونه شون مزه نداره که هیچ... معنی هم نداره!
م.خسته
کزت در وبلاگ ما
بعضی وقتا یه اتفاقایی می افته آدم نمی دونه چطور باید اونا رو بفهمه!
...
بعضی اوقات یه چیزایی رو می شنوی که اگه نمی شنیدی مسئولیتی به گردنت نبود و شاید اون طوری راحت تر بودی....
...
گاهی وقتا از این که تو چشمای یه دوست تازه حرفاشو می خونی می ترسی....
...
گاهی وقتا دیگه از پارک وی تا تجریش راه طولانی نیست که هیچ کوتاه هم هست.... اون وقت تجریش رو می چسبونی به میدون نیاورون.... شاید کمی پیاده روی به من بفهمونه این چی بوده که خدا واسم رقم زده...
یه روز مونا من و این دوست تازه رو تو حالتی غافلگیر کرد که بی اون که متوجه باشیم داشتیم با نگاهامون حرف می زدیم....
واسم تابلوئه...
اتفاقای زندگی مون مشترکه.... فکرامون... احساساتمون.... دیوونه بازی هامون....
فقط مدلامون فرق می کنه....
...
شاید خوشش نیاد که تا ته فکرش رو می خونم و مطمئنم تا ته فکرم رو می خونه...
شاید خوشش نیاد وقتی یه چیزی تو فکرشه و می خواد بندازدش دور و می خواد از دانشکده فرار کنه من می دونم می خواد چی کار کنه....
شاید خوشش نیاد وقتی ازم می پرسه چی حدس می زنی همون چیزی رو بگم که تو چشماش می خونم...
شاید خوشش نیاد که این همه بهش اعتماد کردم... اون هم من که هیچ وقت نتونستم لذت اعتماد کردن رو بچشم!
شاید خوشش نیاد یه بیژن در مورد منیژه یه چیزی بگه که نباید بگه.... اون وقت غیرتی بشه.... عین یه خواهر واقعی!
شاید خوشش نیاد اگه بدونه چوب بازی ها و تمرین های سجاد بدون اون یه چیزی کم داره و مثل همیشه مزه نمی ده....
شاید خوشش نیاد که خواه نا خواه وارد اون عده آدمای معدود زندگی من شده که واسم مهمن!
شاید خوشش نیاد وقتی زیر سرم می ره تا حد مرگ دچار دستپاچگی می شم...
شاید خوشش نیاد تفنگداری باشم که تفنگم فقط چهار تا فشنگ نداره....
شاید خوشش نیاد به کلبه اش در باران سرک بکشم و اگه رام نداد به زور بیام تو...
...
خدایا واسه فرستادن این دوست قشنگ هزاران بار شکرت می کنم!
....
پ ن : اسمش رو نیاوردم.... چون واسه من فراتر از اسمشه!
( م . ب )
آسمون ابری من
تو این دنیای بزرگ بزرگ بزرگ بزرگ یه آدم بزرگ بزرگ بزرگ وجود داره با یه دل بزرگ بزرگ بزرگ....
این آدم بزرگ بزرگ بزرگ رو من تو یه جای کوچیک کوچیک دیدم.... مدتها ندیدمش.... بعد یهو دیدمش!
بزرگیش به دلم نشست....
این آدم بزرگ خیلی خونسرده... خیلی منطقیه .... خیلی باهوشه .... خیلی مهربونه .... خیلی باخداس ...
کارای زیادی بلده!
مثلا خوب بلده چوب پرت کنه!
خوب بلده چوب رو بندازه هوا بچرخه و تو هوا چوبش رو بگیره و به بقیه یاد بده چطور دور خودشون بچرخن یا چوباشون رو چطوری بندازن هوا که صاف بیاد پایین!
خوب بلده وقتی نخواد نخنده!
خوب بلده وقتی ناراحتی واست بشینه و یکی دوساعت از خاطراتش با ریز جزئیات تعریف کنه و از فکر درت بیاره!
خوب بلده چطور تو گاگول بازی ادای سوسول رو دربیاره....
خوب بلده چطور سفره به زیر دیوارا بچسبونه....
خوب بلده چند تا استاد رو راضی کنه که ترجمه اش رو اول ترم بعد بیاره ....
خوب بلده از یه کمد بی ریخت تو دانشکده یه مکان هنری قشنگ بسازه....
یا مثلا وقتی داره اسپیکر می خره خانوم فروشنده رو راضی کنه پنجاه تا اسپیکر رو امتحان کنه و آخرش هم هیش کودوم رو نخره!
خوب بلده کاری کنه همه دوستش داشته باشن....
وقتی هم لازم شد می ره پیش آقا حمزه و کمکش می کنه....
یه آدم بزرگ که عاشق گل کوچیکه .... بچه ها رو خیلی دوس داره! بچه ها هم دوستش دارن!
یه آدم آبی که آبی رو خیلی دوست داره....
....
وقتی یه آدم بزرگ ناراحت باشه همه ناراحت می شن....
و این آدم بزرگ دیروز ناراحت بود.... کمی هم عصبانی بود....
....
می خوام بدونه ناراحتیش خیلی ها رو ناراحت کرده! ..... مخصوصا من رو!
می خوام بدونه وقتی لبخند نمی زنه... وقتی نگاه نمی کنه... وقتی تمرکزش معلومه که به هم ریخته.... وقتی داریم چایی می خوریم تنها می شینه!.... وقتی با کسی حرف نمی زنه... وقتی می خواد با تلنگری بره و یه معاون رو خفه کنه و حقش رو بگیره.... وقتی .....
اون موقع دل من می گیره... می شم ابری ابری....
و مدام به خودم لعنت می فرستم که چرا به اندازه اون آدم بزرگ بلد نیستم بزرگی کنم و یه ذره هم شده آرامش بهش بدم....
دیروز تا حالا همه اش غصه خوردم.....
مد روز
واسه خودمون حکایت ها داریم....
کلا از این مساله خوشم می آد که یه کارایی رو مد کنم و دیگه دیگه...
و فک کنم امروز یه دونه از اون کارها رو شروع کردیم....
خب شما بگین وقتی یه دختر با یه زخم که تازگی ها بالای لبش پیدا شده و یه چوب ( چوب که چه عرض کنم دسته بیل با قطر۸/۴) می آد تو خیابون دیگرون در موردش چی فک می کنن؟! 
وقتی پشت حیاط با دوستش می شینه و چوب پرت کنی بازی می کنه دیگرون چی فک می کنن؟!
من بهتون می گم!
همه می گن این یه مد تازه اس...

از فردا همه دخترا بالای لباشون یه زخم طراحی می کنن و با دسته بیل راه می افتن میان تو خیابون...
بعد هم وقتی تو دانشکدشون بیکار می شن با دسته بیلشون و یکی از دوستاشون که عین خودش باشه ( ترجیحا جنس مخالف باشه چون زورش زیادتره اون وقت دختره روش نمی شه لوس بازی در بیاره که : انگشت شصتم کبود شد) می رن پشت حیاط و د پرتاب بازی....
این هم مدلی است واسه خودش!
پینوشت: اگه یه روز یه دختری رو دیدین که دستش یه دسته بیل با طول ۱۳۰ سانت و قطر۸/۴ سانت تو خیابون را ه می ره و چوبش رو تاب می ده و از اون حرکات عجیب غریب در می آره و بالای لبش یه زخم داره که با کرم می پوشونه تا کسی نفهمه زخمی شده و به هر کی که چپ چپ تو خیابون نگاش کنه چپ چپ نگاه می کنه و بیلش رو به رخ می کشه بدونین اون خاله مهسای تفنگی نیست... یکیه که داره از مد تازه پیروی می کنه!
پیونشت بعدی : اگه یه دختری رو دیدین که لپاش گل انداخته و مث بچه مثبت ها داره تو خیابون راه می آد ولی از قضا دستش یه دسته بیل بود.... فک نکنین کزت است ها...نه اون حتما فاطمه اس که تازه از حموم بیرون اومده....
... سر خط
این تعطیلات بین دو ترم نمی دونم چرا این قده زود تموم می شن....
ما هنوز استراحت نکردیم به خدا....
هنوز گرد تفنگامون رو نگرفتیم....
هنوز چوب بازی تمرین نکردیم....
اون وقت تو این شرایط باید فردا صبح پاشیم بریم بشینیم سر کلاس..... اول صبح و استادی به نام دکتر دهقان!
نه شما بگین آخه این رسمشه که ما ساعت ۸ صبح کله سحری پاشیم و چشم بستون بریم بشینیم سر کلاس؟! آخه چرا این قده به دانشجو جماعت ظلم می شه؟!
حالا من هیچی.... اونی که همیشه می خوابه و به کلاسای ساعت ۱۰ و نیمش هم نمی رسه رو بگین که باید زود از خواب پاشه....
دکتر سیبیل و مهری جون هم که دیگه نگین و نپرسین!
خدا به خیر کنه!
سالی که نکوست از بهارش پیداست!
يلدا بازی...قسمت اول
به دعوت محزون ( یاسی ) وارد یلدا بازی ( یلدا مینیمالی) می شویم!
اول من ( مهسا )می نویسم
قبلش توضیحی در مورد این بازی می دهم برای دوستایی که ممکنه نشنیده باشن.
هرکس بین ۵ تا ۱۰ چیز در مورد خودش می نویسه(هر چی دوست داشت: اعتراف.. عقیده... توضیح....) و در آخرش ۵ نفر رو دعوت می کنه و اون ها هم باید همین کار رو کنن!
چند تا نکته :
۱- اعتراف ها حداقل باید ۱ جمله و حداکثر ۱۵ جمله باشن
۲- از اعتراف نترسین و بدون رودربایستی بنویسین
۳- نباید به کسی توهین کنید و دروغ هم نباید بگین!
و اما مهسا.... 
۱- دختر قشنگ و خوشگلی نیستم. این مساله همیشه ناراحتم می کرد و دلم می خواست تو یه تصادف صورتم به هم بریزه و تو عمل جراحی خودم رو عوض کنم! اما یک سال قبل از ورود به دانشگاه به شکل بسیار ناگهانی و عجیبی نسبت به این قضیه بی تفاوت شدم.
۲- دختر شاد و پرانرژی ای هستم. خیلی راحت با آدم ها صمیمی می شوم و اکثرا سعی می کنم به دور و بری هام انرژی مثبت بدم که فکر می کنم تو این کار موفق بوده ام!
۳- وقتی تصمیمی می گیرم حتما عملی اش می کنم. به عبارتی حرفم حرفه و اگه حرفی بزنم مطمئنا بهش عمل می کنم. ( مگه دیگه چی بشه که نشه)خدا به داد روزی برسه که یه تصمیم عجول یا اشتباه بگیرم.... تمام دور و بری هام رو دیوونه می کنم!
۴ - باید اعتراف کنم دو تا شخصیت کاملا متفاوت دارم. یکیش رو همه می بینن و یکیش رو فقط چند تا از دوستام و دشمنام دیدن! یکیش خیلی مهربونه و یکیش خیلی خشن! خشنی که نه داد می زنه و نه حرف بد! اما پدر در می آره! معمولا بهم می گن مهربون و اکثر اوقات هم هستم!ولی اون مهسای خشن خیلی قوی تره!کم ظاهر می شه اما وقتی ظاهر می شه بد ظاهر می شه! ظاهر آرام و مهربان و کمی شیطنت کودکانه ام اکثر افراد رو به اشتباه می اندازه و نمی تونن نقطه ضعفی پیدا کنن که واقعی باشه واسه همین وقتی باهام در می افتن جا می خورن و غالبا می بازن! اعتراف می کنم وقتی پای یه آدم قامبالو رو که مث بختک سه سال آزگار رو زنگی مون حوار شده بود رو از زندگی مون کندم به خودم شدیدا افتخار می کنم و باز اعتراف می کنم که این آدم هنوز که هنوزه دور از جون مث سگ از من می ترسه ( یه مرد ۴۷ ساله کله گنده اس ارواح شیکمش)
۵- خیلی سخت و دیر اشکم در می آد و وقتی بیاد مطمئنا اون مساله ای که اشکم رو در آورده خیلی وحشتناک بوده. هرچند تا اونجایی که ممکن باشه جلوی دیگرون گریه نمی کنم. بعد از مدتها سر کلاس بازیگری مون تو یه بازی حس گیری به شدت اشکم در اومد و قطع هم نمی شد و من کلی خجالت کشیدم!
۶- تخیل خیلی خیلی قوی ای دارم. تخیلاتم بعضی اوقات از واقعیت نیز حقیقی ترند و به شدت رفتارهایم را تحت کنترل خودشون در می آرن!از اونجا که به داستان های ترسناک خیلی علاقه دارم یکی از بازی های شبانه من اینه که داستانی رو تصور می کنم اون قدر واقعی که می تونم آدمهای خیالی ام رو لمس کنم!!! این طوریاست که یه شب یه جن رو تصور کردم و نفس هاش رو روی انگشت های پام که از لحاف بیرون زده بود حس کردم و تا خود صبح لرزیدم و جرات نکردم برم دست به آب!
۷- هیچ وقت عاشق نشدم. اما علاقه عجیبی داشتم که دور و بری هام رو عاشق خودم کنم و بندازم شون به جون هم و.... خب باید بگم چند باری این کار رو کردم. ( البته این بلا رو سر اونایی آوردم که خیلی پر مدعا بودند و البته به همشون صادقانه می گفتم که اصلا دوست شون ندارم.... خودشون گوش نکردند!....)
۸- همیشه به خودم افتخار می کردم که خیلی منطقی ام و مهم تر این که هیچ وقت در خودم حسودی رو نمی دیدم..... تازه فهمیدم هم حسودم و هم اگه پاش بیفته خیلی غیرمنطقی! (مخصوصا وقتی بیژن خودم رو با یکی دیگه می بینم! این تیکه اش رو نمی تونم بگم! چون خیلی غصه دار می شم و همش می ترسم بیژن منو بندازنش تو چاه.... این هم از موهبت های نقض جمله اول بند ۷ می باشد!)
و اما دوستانی که من دعوت شون می کنم به این بازی:
۱ - فاطمه عزیزم که خیلی خیلی دوستش دارم ( خانه ای در باران)
۲- یه بچه مثبت خودمون
۳- پرگل عزیز ( بودن)
۴- امیر حسین( همونی که واسمون یه زمون زیاد کامنت می ذاشت..... آروم ولی....)
۵- ندارم دیگه...
امتحان را قورت بده....
ببین ها.....یه روز زمستونی ما خواستیم درس بخونیم...اولش که کلی وقت تلف کردیم بلکه فرجی بشه و شنبه تعطیل بشه.یادمه یه سالی امتحانات پایان سال راهنمایی به علت آلودگی هوا لغو شد.ولی دانشگاه از این خبرا نیست.حتی اگه دکتر جکول هم با این همه اقتدار و هژمونی(یادگار زبان ۲!) دستور به تعطیلی بده بازم افاقه نمیکنه....حتی دعا و نذر سفره و از این جور حرف ها هم بی نتیجه است...
حالا همه اینا به یه ور.کولاک کردن تلویزیون یه ور.همش برنامه.از فرش واژه و واژه فرش گرفته تا فیتیله و پاتینگا و پاتینگا و رنگین کمون!هر یه ساعت یه بار هم که اخبار داره ....یه ذره ملاحظه ندارن به خدا...آدم از همه انتظار داره جز این آقای ضرغامی.
ما چند روز پیش یه امتحان دادیم تپل.استاد این درس شدیدا متفاوته.ما که بهش ارادت خاصی داریم.اونم که به ممیز ارادت خاصی داره.!معروفه به آقای دال.
آقای دال روز امتحان اومد سر جلسه.برگه ها رو مراقب پخش کرد.ما هم شروع کردیم به نوشتن نام و نام خانوادگی...(کاش این سوال هم بارم داشت).استاد دال شروع کرد با مراقب گپ زدن و بهش گفت بره برگه حضور رو بیاره.مراقب اولش یه کمی مقاومت کرد که باید اینجا باشه و مواظب ما ولی بعدش استاد اقناعش کرد!مراقبه که رفت استاد گفت تفلب آزاد ! فک کن! بعد هم که مراقبه برگشت استاد گفت که بره برگه حضور اون کلاسی ها رو هم بگیره...خلاصه که شدیدا تکه این استاد.یه دونس.نفر اولی که برگش رو داد بنده حقیر بودم.استاد گفت:چه قده لوسی چرا این قده زود دادی برگتو....به اون یکی تفنگ دار هم گفت تو که لوس تر از اون!!!
امتحان امروزمون هم یه امتحان بی نظیر بود.نمیدونم تا حالا شده از امتحان دادن لذت ببرین.من که تا امروز برام پیش نیومده بود.امتحان تماما کار عملی بود.استاد این درس معروفه به آقای بابا تو دیگه کی هستی...دست دکتر جکول رو بستی!!مخففش میشه ب.ت.د.ک.ه.گاهی هم بهش میگیم آقای عجله.همیشه ۵ تا پوشه پر از روزنامه زیر بغلشه داره تند تند راه میره.
استاد دال به این استاد هم ارادت خاصی داره.میگه وقتی از طبقه دو به طبقه یک فکس میزنه خودش زودتر از فکس میرسه ببینه که فکس رسیده یا نه!!آقای عجله وقتی میاد سر کلاس ما رو بمباران اطلاعاتی میکنه...مثلا میگه در سال ۱۹۸۷ پنج ملیون و سیصد هزار و دو تا اس.ام .اس مخابره شد که از میان آنها یک میلیون و نود و هفتاش مطعلق به ایران بوده....!!!! از حفظ ها!!
توی دادگستری کار میکنه.میگن با یه نگاه میتونه بگه این اسکناس تغلبی کار کیه!جدا دست دکتر جکول رو از پشت بسته...
امتحان این درس هم خیلی جالب بود تحلیل صفحه اول روزنامه و انتخاب عکس روی جلد از بین ۶ تا عکس.
امروز من و شیوا یه امتحان دیگه هم داشتیم.اقناع و تبلیغ-دکتر کاظمی.اینم از اون لذت بخش هاش بود.۳ تا تبلیغ پخش شد باید روش های اقناعی ش رو بررسی میکردیم.خیلی خلاقانه بود.واقعا دکتر کاظمی به حق بهترین استاد شد.
در آخر امیدوارم شما هم از امتحاناتتون و درس خوندنتون لذت ببرین.اگر هم که لذت بخش نیست خودتون لذت بخشش کنین.مثلا میتونین برای درس خوندن از روش آکاردئونی استفاده کنین.یا سر جلسه امتحان از روش تزریق زیر پوستی تغلب.یا سر جلسه چند تا اتود برین!
آلان وقت ندارم بعدا توضیح میدم اینا چی هستن و به چه کار میان . البته طرح پخ(پاچه خواری) هم اثر بخشه.
پ.ن:ما توبه کردیم.تصمیم گرفتیم از اول ترم بعد درس بخونیم...تصمیم کبری!
درس خون ها!
اصولا آدم ها دو دسته هستند! یه دسته اونایی که هر چی درس می خونن نمره بد می آرن و یه دسته اونایی که درس نمی خونن اما می تونن خوب نمره بیارن!
من به عنوان یکی از سردمداران درس نخوان نمره بیار این توصیه رو بهتون دارم که اگه دلتون می خواد نمره بیارین تنها یه راه وجود داره : پاچه خواری
و البته پاچه خواری هم شیوه های متفاوتی داره!یکی از راه هاش دادن کنفرانسی دهان پرکن و کف بر می باشد! این هم ممکن نیست مگر روزی چندین باز برین تو تالار ابن خلدون و با صدای بلند داد بزنین و بگین :
چهل اوستای چوب تیرچه تراش سبزه شور این ور جوب....چهل اوستای چوب تیرچه تراش سبزه شور اون ور جوب...
غیر از این هم هیچ راهی واسه نمره آوردن ندارین! چون هیچ آدم بی کاری نمی شینه درس بخونه و نمره بیاره! این کار مال بچه هاس!
نکنه تستی:
اساسا تو دانشگاه چهارتا چیز هیچ ربطی به هم ندارن :
چیزایی که استادا می گن
چیزایی که تو که کتابا می آن
امتحانایی که می دیم
و البته نمره هایی که می گیریم!
پس خودتون رو خسته نکنین!
نکته برای برخی دوستان : اگه چهارشنبه سه تا امتحان دارین می تونین برین یه تئاتر ببینین به نام کوری که تئاتری فوق العاده است! خصوصا اگه شب قبلش فقط چهل و پنج دقیقه خوابیده باشین و شب قبل ترش تا چهار صبح بیدار مونده باشین....
و ما هم همین کار رو کردیم!
از اونجایی که تئاتر مختص قشر خاصی است که مثلا همه با فرهنگ و با کلاسن وارد شدن به اون سالن گنده بامزه قلق هایی که داره که ما بلد نیستیم! ... پس وارد بحثش نمی شم!
فقط اینو بگم ما که مثلا از قبل بلیط تهیه کرده بودیم تا جا نمونیم تو اون هل بازاری که اونجا بود جا به ماها نرسید که نرسید! هرچند بعضی ها که در عنفوان نوجوانی قراردارن حدد ۱۰۰ دقیقه ایستاده به تماشا ایستادند اما من از این همت ها که ندارم!یعنی به پاهام احتیاج دارم!
صندلی های جلو رو داده بودن به مهمون های ویژه و یه عالمه آدم که مثل ما بلیط داشتن بدون جا مونده بودن!
پیونشت : بنازم به این برنامه ریزی !
یکی می گفت : اگه غیر از این می بود باید شک می کردین اینجا ایرانه!
و البته این همه مشکل نبود... قرار بود نمایش ساعت ۳ اجرا شه! ساعت ۴ اجرا شد! و از اونجا که خیلی بلیط دارها جا بهشون نرسید یه اجرا هم واسه ساعت ۶ گذاشتن که ساعت ۷و ۳۰ دقیقه اجرا شد!
کارگردانش هم که اسمش (جی جی نمی دونم چی چی بود ) اومد و عذرخواهی به زبان ایتالیایی کرد. یه عالمه آدم هم همون جلو نشسته بودن رو زمین ....
و ما هم رفتیم بیرون و برای سانس بعد برگشتیم و به تماشا نشستیم... البته این تماشا همراه اعمال شاقه بود چرا که کولر رو تو این زمستونی روشن کرده بودن و ما حسابی یخیدیم!
تست کنکوری برای اونایی که می خوان کنکور کارشناسی ارشد بدن : ایرانی ها اگه بخوان می تونن زمستون بسازن! بمب اتمی و انرژی هسته ای که سهل می باشد!
الحق نمایش بی نظیری بود من یکی که کلی کیف کردم. هنرپیشه هاشون همه اهل چهل اوستا! دیالوگ هم اگه نداشتن حضورشون کلی حس بود! دکور و نور و همه چیزش اون قده جذاب بود که من با خنده هاشون خندم می گرفت و با گریه هاشون گریه!
(.... از بازی های کودکی من این بود که ادای کورها رو بیارم و همیشه چشمهام رو می بستم و تو حیاط کورمال کورمال راه می رفتم و البته همیشه این بازی با یه پس گردنی تموم می شد و صدایی که می گفت : آخه وقتی خدا نعمت بیانیی رو بهت داده چرا این کار رو می کنی و قدر بینایی ات رو نمی دونی؟!)
در آخر من به همراه دوست همراهم به این نتیجه رسیدیم که اتدهای خودمون خیلی بهترن! وقتی نمایش تموم شد می خواستیم بریم یه اتد دو نفری بزنیم اما افتخار ندادیم....یعنی حسش نبود... از طرفی وقتی فاطمه نباشه که ما رو نقد کنه که اتد زدن لطفی نداره!
پی نوشت : استاد جمشید مشایخی رو هم دیدیم... هر چی منتظر شدیم بیاد ازمون امضا بگیره نیومد که نیومد.... فک کنم خجالت کشید!
زنگ تفريح
در زندگی ما روزهایی وجود دارن!روزهایی که حوصله ات می چسبه به طاق و به هیچ صراطی مستقیم نمیشه.بعد بی هوا میبینی که ای دل غافل هفته بعد امتحانات شروع میشه .اونم نه یکی نه سه تا نه چهارتا! دوتا دونه تپل با هم.در ضمن یه پاتیل تحقیق هم مونده که باید تا شنبه انجامشون بدی.از درس آرش دیلاق و آقای باعجله هم که نگو و نپرس.
بعد از خودت میپرسی چی کار کنم چی کار نکنم.یه شاخه گل دستت میگیری گلبرگ هاشو میکنی....اول زبان بخونم..... اول تاریخ تحول بخونم...............اول زبان بخونم..... اول تاریخ تحول بخونم..........اول زبان بخونم..... اول تاریخ تحول بخونم....
در همین اثنا میبینی که ۵۰ دقیقه از وقتت گذشته و تو هنوز داری گل رو پرپر میکنی.ناگه به یاد ضرب المثل قدیمی می افتی. .یه ضرب المثل قدیمی هست که میگه بعد از هر ۵۰ دقیقه شخم زمین ۱۰ دقیقه استراحت کن! به بیان امروزی میشه بعد از هر ۵۰ دقیقه درس خوندن ۳۰ دقیقه استراحت کن! حالا نوبت استراحته.هر ۵۰ دقیقه ۳۰ دقیقه استراحت مطلق.
ما هم با دوستان همین اصل رو در پیش گرفتیم.به شما هم پیشنهاد میکنیم که همین اصل رو دنبال کنین که نتیجه میده!هر ۵۰ دقیقه ۳۰ دقیقه استراحت.
البته در این روش گذروندن این زنگ تفریح ۳۰ دقیقه ای از اهمیت خاصی برخورداره!ما هم که پایه!ما امروز این ۳۰ دقیقه رو اینجوری گذروندیم...البته بگذریم از اینکه ۳۰ دقیقه تبدیل به ۵۰ دقیقه شد.
روش گذراندن ۳۰ دقیقه:
۱)ابتدا باید چند نفر دیگر را پیدا کنی که مثل تو ۵۰ دقیقه درس خواندند و حالا زنگ تفریحشونه.
۲)با علایم دست و صورت (چون در کتابخانه ای نمیتوانی از زبان خود استفاده کنی چرا که بر روی در نوشته:قبل از ورود به کتابخانه سکوت را رعایت فرمایید!)به آنها بفهمان که ۵۰ دقیقه به پایان رسیده و نوبت زنگ تفریح است.
۳)به حیاط میروید و بازی را شروع میکنید
۴)از آنجایی که ما از کوچکی یاد گرفتیم بی سرصدا بازی کنیم بازی گاگول را انتخاب مینمایید
راهنما:در این بازی ابتدا به دو گروه مساوی منقسم میشوید.سپس یکی از گروه ها کلمه ای را انتخاب نوموده و به یکی از اعضای گروه مقابل میگوید.آن عضو در مدت زمانی معین با پانتومیم باید این کلمه را به هم گروهی های خود انتقال دهد.استفاده از زبان جریمه دارد:شنا .در ضمن نباید سویسی باشد.
خلاصه ما هم امروز این کار رو کردیم و کلی از ته دل خندیدیم.در ضمن فهمیدیم که انسان های اولیه که زبان بلد نبودند چه زجری میکشیدند بیچاره ها.
کلماتی مثل:
هویج سوسول پاییز قورمه سبزی کابوس مشروط شدن دکتر اباذری کتابخانه سلف میرزا قاسمی ژیان لات عقاب قاضی خط کشی وسط خیابان تصادف شهر را نیز میتوانید انتخاب نمایید.(اگه کسی میدونه ویرگول کجاست زودتر بگه!)
اینطوری که ما پیش رفتیم کسب مقام اول در المپیاد دانشکاهی گاگول در تهران حتمی است.در ضمن این تنها بازی است که میتونین در کتابخونه هم انجام بدین فقط در زمینه نمایش چارلی چاپلین و در آوردن صدای پلنگ صورتی دچار مشکل میشوید.
پ.ن:از این به بعد فهمیدیم که چوگونه نسل دوم را بخندانیم.کافی میباشد برایش ادای خرگوش در بیاآوری.
پ.ن۲:مربا را بده ...بابا!
عموزنجيرباف
به به چه روز قشنگی چه گلایی چه بلبلایی.... این روزا واسه هیش کی روز قشنگی نباشه واسه یکی که خیلی روزای قشنگیه... اون هم کسی نیست جز مونای خودمون که دیروز به دنیا اومده و امروز یه روزش شده... نمی دونین عجب وروجکیه این نوزاد تازه به دنیا اومده همچین سر کلاس بازیگری می دوه و وسطی بازی می کنه که نگو.... همه مون فکر می کردیم که فوق فوقش باید چهار دست و پا راه بره ولی مونا رو که می شناسینش!تفنگداریه که نگو!معلوم شد از وقتی تو شیکم مامانش بوده رفته تو خط تفنگداری و از این حرفا....
نوبت من نیست که بنویسم.... اما نمی تونم الان ننویسم....
مونا جونم تولدت مبارک دوست مهربونم! تو تموم دنیا فقط یه مونا وجود داره که من خیلی خیلی دوستش دارم و حاضرم تا قیام قیامت واسش هر روز بیست دقیقه تو ایستگاه اتوبوس منتظر بمونم!
راستی بچه ها...امروز روز حذف و اضافه بود.... روز مسابقه ماراتون...یادم نمی ره اون روزایی رو که تازه ترم دومی می خواستیم بشیم و هممون صبح خروس خون اومدیم پشت درای بسته آموزش صف کشیدیم.... همه ۸۳ ای ها یادشون هس!
۸۳ ای ها همه هم صدا : بعله!
اما امروز دیگه تو اون خطای هول و پریشونی سابق نبودم و فک می کنم بقیه هم نبودن! من فقط ۴۲ تا واحدم مونده و بقیه دوستان هم همچین چیزایی! یعنی فوق فوقش یکی دو ترم دیگه تو این دانشکده ایم و... بعدش هم ....
اما من دوست ندارم به این چیزا فک کم...دوست ندارم به تموم شدن ها فکر کنم.... دوست ندارم به آینده های تلخ فک کنم.... حتی وقتی فاطمه وقتی داشتیم شبانه می رفتیم که سوار اتوبوس بشیم گفت( : بچه ها! فکر می کنین ده سال دیگه با حسرت به این دوستی قشنگمون فک می کنیم؟! ) دلم نی خواست به این مساله فکر کنم....
امسال دوستای خوب و تازه ای پیدا کردم و کردیم! بیشترش رو هم مدیون کلاس بازیگری مون هستیم!
به خودم گفتم چرا باید وقتی زمان می گذره دوستی ها تو زمون باقی بمونن و تموم شن؟!
من ... مونا ... فاطمه ... نازنین ... قاسم .... داوود و خیلی های دیگه می تونیم دوستای خوب باقی بمونیم حتی اگه یه روزی دیگه کلاس بازیگری مون ادامه پیدا نکرد!
مگه امروز از اون روزای خوب مون نبود؟! بدون بهنام.... وسطی بازی کردیم... دست رشته بازی کردیم و هر کودوممون زور زدیم هیش کودوم نتونستیم قاسم رو از نخ تمرکزش بیرون بکشیم و بخندونیم! یکی پاش أسیب دید یکی دستش یکی هم همش فینش می اومد چون سرما خورده بود! واسه هم خوشحال می شیم و واسه هم ناراحت و تهش هم یکی واسمون شعر می ذاره و بعضی ها هم واسمون می خونن و مونا هم پیرشاکی می خره تا شیرینی تولدش رو داده باشه!
پس فاطمه جون غصه نخور!اگه بخواییم و اگه با هم باشیم ده سال دیگه زوده واسه این که بخواییم به قدیم ها فکر کنیم چون اون موقع تازه اول دوستی مونه!
اگه هستی یاعلی!
خلاصه...
امروز از اون روزا بود....
برف می آد چه جور... تو برف مجبوریم زود از خونه راه بیفتیم که مبادا گیر کنیم که دور و بر دانشکدمون از این خبرا نیست و کسی باور نمی کنه! من زود رسیدم و مونا سر کلاس دکتر سیبیل بیست دقیقه دیر کرد.... و تاخیر خورد....
من نمی فهمم اومدن سر این کلاس چه حکمتی داره.... خصوصا امروز.... می آی می شینی هیچ چیز تازه ای گفته نمی شه... درس روش تحقیق عملیه و ما فقط باید یه تحقیق انجام بدیم و سر کلاس اگه مشکلی داشتیم برطرفش کنیم.... اما هر دفعه دکتر سیبیل با جدیت حضور غیاب می کند و هرچند خودش هر دفعه بیست دقیقه دست کم تاخیر داره هی به ما گیر می ده که باید سر کلاس حاضر باشین....
تازه امروز می گفت: از اونجا که من تو کانادا مدرکم رو گرفتم تربیت کانادایی دارم... این مدلی که دقیق هستم... سخت گیرم و .... ( شیوا خوب آمد که : متاخر بیست و پنج دقیقه ای هستم)
خلاصه اینکه ما امروز فقط یه حضوری زدیم و دکتر سیبیل ما رو مرخص کرد بریم رد کارمون!
و البته بدبختیه بزرگ تری هم در راه است و اون این که چهارشنبه باید تحقیق دکتر سیبیل رو تحویل بدیم...بماند که ما سه تا تازه می خوایم طرح تحقیق مون رو بنویسیم!
یه سوال : مونا فکر می کنی بچه ها باغ مظفر رو امشب ببینن؟!
....
بعضی استادا هم واسه خودشونن کلا! مثلا همین استاد تاریخ تحول ارتباطات! بعد از این همه که ترم گذشته می گه پنج جلسه دیگه هم باید بیاین... نمی دونه ما دو هفته دیگه امتحانامون شروع می شه.... هی سر کلاس تاریخ و عدد و اسم و آمار بیخودکی بلغور می کنن... من نمی دونم دونستن این که در فلان تاریخ سه تا روزنامه بوده یا چهار تا چه توفیری به حال ما می کنه!کاش یه کم تحلیلی بود...همش باید اسم روزنامه حفظ کنیم... جلل الخالق!
من تا به امروز سر کلاس این استاد اصلا نتونتسم یک ربع کامل به حرفهایش گوش دهم.... همیشه خوابم می گیرد.... هزار دفعه هم کلاسش رو پس از حضوری زدن دو در کردم! آبروی خودم رو بردم. من یه زمانی دانشجوی خوبی بودم..... یه بار هم نشستم و از سر بیکاری طرحی از دوست گرامی که جلوی من و مونا نشسته بود کشیدم.... فاطمه که اون عکس رو دیده بود از این که طرحش رو بکشم منصرف شد!
.....
البته این رو هم باید بگم بعضی استادا واقعا استادن! مثل دکتر سارا شریعتی خودمون!این زن فوق العاده است... امروز اولین بار بود که پای حرفهایش نشستم! هرچند به دلیل اقامت در فرانسه به جای ( ر) می گه ( ق) اما با این وجود آدم از شنیدن حرفهایش سیر نمی شود. تو کانون وقتی جلوی من و چند تا از بچه ها داشت از واژگان علوم انسانی صحبت می کرد من نمی تونستم نگاهش نکنم و یا حتی به چیز دیگری جز حرفهایش گوش دهم!
حرف خوبی می زنه که آدم باید تو دانشگاه و محیط آکادمیک یاد بگیره چطور فکر کنه نه اینکه یاد بگیره چطور چند تا کتاب رو حفظ کنه و به عبارتی چطوری درس خون باشه!
آدم حسابی کم اند و آدم وقتی یه آدم حسابی راست راستکی می بینه خیلی منقلب می شه!
....
بعضی دوستان هم لطف دارن یه حرفهای عجیب و غریبی می زنن. ... مثلا می گن چه بلایی سر بعضی ها آوردی و چرا بعضی ها رو بردی تو فکر و.... من نمی فهمم من این وسط چه کارم آخه؟!
بعد یهو می ری تو فکر که ببینی چه کار اشتباهی ازت سر زده! یاد یکشنبه می افتی و
.... بهتره بی خیال این تیکه شم!
....
نکته : خدا کنه مردم اون قده پولدار باشن که هر هفته موبایل بخرن و واسه من هم به عنوان شیرینی پفک چرخونکی! کلی خوش مزه است.... قابل توجه اونی که می گه : داداش اگه تو نباشی!
....
من و مونا نقش بادیگاردی هم داریم که مبادا بعضی ها به بعضی ها گیر بدن! نکه تفنگداریم! من و مونا تازه فهیمدیم تفنگداری مون خیلی کارسازه و البته مشهور! البته من قول دادم که اگه لازم شد یه آپ چاگی هم بزنم به طرف! نکه از صابون گلرنگ استفاده می کنه و موهاش رو با شامپو بچه اوه می شوره.... ( این عجیبه که یکی بالاخره تن به آب و صابون می سپارد .... او هم بعد از دو سال!)
.... پی نوشت :
بعضی چیزا رو جدا نمی شه خیلی باز کرد و مجبورم به روزنه اکتفا کنم....
مملکت آباد
تذکر جدی
دوستان مذکر اگه ناراحت می شین این مطلب رو نخونین و اگه می خونین ناراحت نشین!
.....
مونا ازم پرسید : مهسا اگه یه روز رئیس جمهور بشی چی کار می کنی؟!
کمی فکر کردم.... جوابی نداشتم... چه سوال عجیب غریبی! چقدر دور و رویایی...
گفتم : کارای خوب خوب می کنم... مملکت رو آباد می کنم.... فقر رو از بین می برم و هر ماه به همه آدما پنجاه و پنج هزار تومان پول می دم....
و ..... و البته اول از همه مرد ها رو هم همشون رو از مملکت بیرون می کنم...
مونا با خوشحالی گفت : این طوری می تونیم روسری هامون رو برداریم....
گفتم : بعد هی به گروه نوازنده ها می گم بزنید هی می گم نزنید! هی می گم بزنید هی می گم نزنید... هر دستوری که می دم باید اجرا بشه! همه مردم به صلاحدید من خوشبخت می شن... وقتی می گم عطسه کنن باید عطسه کنن و اگه عطسشون نیومد اون وقت دستور می دم عطسه نکنن!
بعد گفتم شاید هم اتوبوس ها رو زیاد کنم.... اون وقت همهماشین ها رو می اندازم تو سطل زباله و چون خیلی مقتصد می باشم همه اتوبوس ها رو می کنم ریالی و اصلا هم اتوبوس بلیطی نمی ذارم.... و چون همه ماشین ها رو می اندازم دور همه مجبور می شن سوار اتوبوس های پولکی بشن... این کار چند تا فایده داره
۱ - کسی پز ماشینش رو نمی ده
۲- کسی پول بنزین نمی ده
۳- هوا کمتر آلوده می شه
۴- همه یه اندازه بقیه آدما پول رفت و آمد می دن
۵- چون مردها رو از مملکت بیرون می کنم اتوبوس ها رو دیگه زنونه مردونه نمی کنیم... این طوری همه با هم برابر می شیم ( اصل دموکراسی)
بقیه برنامه هام رو هم می نویسم :
- هفته ای یه سخنرانی می ذارم و به همه کرانچی می دم... همه هم واسم هورا می کشن!
- هفته ای یه بار هم تو دهن دشمن می زنم
- هر دو ماه یه بار هم حماسه آفرینی می کنم و مردم رو می کشونم به پای صندوق رای
- خوردن مرغ و تخم مرغ رو هم ممنوع می کنم! به جاش خروس می خوریم!
و البته یه کار دیگه هم می کنم.: از اون جا که مرد ها رو قراره بندازم بیرون به جای استفاده از اصطلاح مردم اصطلاح پر معنای زنم رو به واژگان پارسی زبانان وارد می کنم و اون اصطلاح قبلی رو می اندازم تو یخچال تا یخ بزنه!
و این طوری می شه که مملکت حسابی آباد می شه!
